تبليغاتX
قلب من

سلام

 

باز اومدم آپ کنم این آپمم از شعرایی که خودم گفتم فک کنم بعد

 

از خوندنش بفهمین چه اتفاقی افتاده....... رها جووون یه جورایی مناسب تو هم هستا

 

 

 

گویند فراموش شدنی را باید فراموش کرد

 

هرچند سخت باشد

 

هر چند ناممکن

 

هرچد دردی سنگین داشته باشد

 

آری؛ تصمیمم بر این است

 

فراموشت کنم!!

 

با اینکه می دانم سخت است، ناممکن و دردی سنگین دارد

 

اما هر چه می اندیشم

 

تو جزء آن دسته ی فراموش شدنی ها هستی که باید فراموش شوی

 

نمی دانم چرا هر زمان که به گوشه ای خیره می شوم

 

تو به خاطرم آیی

 

و هروقت به تو و سرآمد عشق به تو می اندیشم

 

به فراموشی تو ختم می شود

 

شاید این هم خواست خداست

 

همانطور که عشق تو را در قلب پاکم انداخت

 

قصد فراموشی ات را در قلب پاکم و سنگین تر از عشق دیروزت انداخت

 

و از تو می خواهم

 

فراموشم کنی

 

هرچند که نمی دانم آیا هنوز در خاطرت هستم یا نه؟؟!

 

از تو می خواهم

 

مرا در دسته ی فراموش شدنی ها بیندازی

 

 

هر چند که نمی دانم آیا هنوز جزء به یاد ماندنی ها هستم یا نه؟؟!

 

به هر حال ای عشقم

 

فراموشم کن که فراموش می شوی

 

ولی بدان عشق تو آدمی ساخت از سنگ سخت تر؛ و ممنونم از تو

 

و بدان تا ابد این روزها را از یاد نمی برم هر چند اگر صاحب این روزها را از یاد برم

 

و بدان این دل نوشته ها اگر چه در مقابل چشمانت قرار نگرفتند

 

ولی من از آنها همانند دلم نگه داری می کنم

 

زیرا سرشارند از عشق من به تو

 

تا شاید روز بخوانی آن ها را

 

شاید بعد از مرگم نگاشته شوند در زندگی نامه ام و بر سر قبرم گذاشته شوند

 

تا روز صاحب آنها هوای معشوق خود کند و بخواند

 

و بدان دوستت داشتم، و نمی دانم دوستت دارم و یا دوستت خواهم داشت یا نه؟؟!!

 

ولی فراموش شدنی ها باید فراموش شوند

 

تا روح، آرام تر به خواب رود.....!!!

 

 

 

این است انتهای عشق من.....فراموشی!!!؟؟



چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 |

 
 

سلام

 

بعد از چند مدت اومدم آپ کنم که چی اونم واسه چی واسه اینکه ازتون بخوام

 

 یه لطفی بکنینو واسم دعا کنین آخه یکی از دوستام بهم زنگ زده میگه می خوام

 

 خودکشی کنم ....توروخدا واسش دعا کنین واسه منم دعا کنین توروخدا



یکشنبه 10 اردیبهشت1391 |

خدافظی

 
 
سلام

 

تصمیم گرفتم دیگه آپ نکنم مگه چه جوری بشه که کار واجبی داشته باشم

 

ولی میامو از وبم خبر می گیرم پس توروخدا تنهام نزارینو واسم نظر بزارین

 

 تا همیشه بدونم به یادم هسین دوست جونیا بااااشه؟؟؟ توروخدا

 

من با اینکه آپ نکنم اگه وقت کنم میام بهتون سر می زنم قول می دم

 

مخصوصا تو آبجی رها اگه هر کسی تنهام گذاشت توروخدا تو منو تنها

 

 نزار من باشه آباجی جووونم؟؟؟

 

خیلی خیلی دوستتون دارم

 

خدافظ (واقعا سختمه)!!!!



جمعه 25 فروردین1391 |

سلام

 

الهی بمیرم دیشبی یه خبر بد از عشقم اونم بطور غیر مستقیم شنیدم

 

که از همون دیشبی دلِ آشوبم آشوب تر شده حالا نمی دونم از کجا

 

بتونم حالشو بپرسم تازه اگرم بتونم بهم گفته که بهش زنگی نزنم تا

 

بتونم فراموشش کنم چه می دونم خدا

 

بزارین بگم اون خبر چیه:

 

دیشب ساعتای11:30 خبر دادن که عشقم داشته از سینما می رفته به سمت

 

خونش که دو تا ارازل اوباش می ریزن سرشو با چاقو تهدیدش می کنن اول

 

چاقورو میزارن جای گردنش اما چون عشقم یه کوچولو ممانعت می کنه

 

چاقورو به شکمش فشار می دن اما همین که می خوان فروکنن توو شکمش

 

بهشون گوشیشو میده آخه فقط گوشیه عشقمو می خواستن عشقمم گوشیو

 

پرت می کنه وسط کوچه اوناهم میرن برش می دارنو گورشونو گم می کنن

 

عوضیای آشغال،،طفلکی عشقم دستاش همه زخمی بوده

 

مگه من دیشبی تونستم بخوابم همش به این فک می کردم که چقد

 

حتما عشقم ترسیده چقد حالش بده چقد الان تنهاست خلاصه فکرا نمیزاشتن بخوابم

 

چه آدمایی پیدا میشن بخدا، چه آدمای پستی که بخاطر یه گوشی حاضرن آدم

 

بکشن، خدایا قربون اون لطفت بشم هیچ وقت عشقمو تنها نزارو همیشه

 

مواظبش باش بااااشه خدا جونم؟؟؟

چهارشنبه 23 فروردین1391 |

؟؟؟

 
 

سلام

 

این سلام از دل یه آدم واقعا تنها میاد بیرون

 

آره، همیشه تنهایی رو فقط حس می کردم ولی حالا واقعا واقعا تنها شدم

 

حالا دیگه واقعا معنیشو هم خوب می فهمم و هم خوب درکش

 

می کنم و هم خوب داره از پا میندازم

 

عشقم واقعا نگران درسم بود اوایل بهش قول داده بودم که بیشتر از اینکه

 

 به اونو وبم فک کنم باید به درسام فک کنم منم قولو قبول کرده بودم اما

 

 هر کسی که عاشقه خوب می فهمه که نمیشه و این اواخر اصلا به درسام

 

 فک نمی کنم و این، خیلی عشقمو ناراحت کرد دیروز کلی با هم حرف زدیمو

 

 حرفامونو گفتیم و به این نتیجه رسیدیم که این رابطه تلفنیو وبی رو قطع کنیم

 

 و فقط رابطه ی قلبی داشته باشیم و هر وقت اومد اینجا شاید یه کوچولو

 

 رابطه چشمی هم داشته باشیم

 

بهم گفت برو بشین درس بخون دانشگاه که قبول شدی دوباره این رابطه

 

 عشقیمونو شروع می کنیم ازم خواست هر جور شده فراموشش کنم

 

 تا نتونم بهش فک کنم

 

ولی یه سوال: مگه میشه؟؟؟

 

از دیروز تا الان دلم داره آتیش می گیره نمی دونین چه خبره توو دلم

 

ولی این دفه زیر قولم نمی زنم و باید هر جور شده باید بتونم فراموشش کنم

 

 حتی اگه شده یه کوچولو تا بتونم بشینم درس بخونم تا همین امسال قبول شم

 

ازم خواسته که وبمو پاک کنم ولی هنوز درموردش تصمیم جدی

 

 نگرفتم نمی دونم از این نظرم به حرفش کنم یا...

 

خیلی دلم گرفته تورو خدا واسم دعا کنین....توروخدا

 

عشقم وجودم همدمم بهونه ی زندگیم نفسم گلم با تمام وجود

 

 دوســــــــــــت دارمـــــــ



دوشنبه 21 فروردین1391 |

!!!

 
 

سلام

 

باز مثله همیشه دلم گرفته

 

اما این دفه از دست خودم از دست زندگیم..

 

دلم می خواد بشینم گریه کنم اما حتی اشکامم تنهام گذاشتن،، فقط میان

 

 توو چشمامو جلو دیدمو می گیرن تا نبینم چه خبره دورو برم اما وقتی

 

 دوس دارم گونه هامو خیس کنن فروکش می کنن جاشونو توو چشام

 

 موندگار تر حتی اوناهم با من بازیشون گرفته

 

نمی دونم چرا این جوری شدم از همه چیزو همه کس بدم میاد

 

امسال خیلی خیلی زود تنها شدم

 

اون از اول مهر که تنها دوستای جون جونیم تنهام گذاشتن اینم

 

 از عشقم که بعد از 2ماه تنهام گذاشت و الان 5ماهو 13روزه

 

 که نیست......همیشه همین جور بوده

 

مثله همیشه کلی حرف توو دلمه که نمی تونم به زبون بیارمشون

 

فقط یه چیزی شما منو تنها نزارین آخه تمام دنیاهو زندگی من شده

 

 یه صفحه کلیدو یه صفحه مجازی وب که بیام حرفامو بنویسم که

 

 شاید عشقم بخونه اونم وبی رو که فقط به خاطر اون درست کردم

 

 پس حداقل شما دوستای خوبم بخونین و تنهام نزارین...



شنبه 19 فروردین1391 |

رفتن

 
 

رفتی...

 

و رفتنت همچون آمدنت سخت بود

 

آمدنت سختی داشت شیرین و سختی رفتنت تلخ بود، تلخ تر از زهر مار

 

و رفتنت را با قلم سیاه می نویسم

 

تا حتی نوشته هایم سیاهی تنهایی را بر تن کنند همچون من

 

تا آنها هم بفهمند تنهایی ام را

 

ولی...

 

نمی دانم چرا واژگان شعرم را گم کرده ام

 

نمی دانم از کدامین واژگان برای گفتن تنهایی ام کمک گیرم؟!

 

برای گفتن رفتنت!

 

برای گفتن این فاصله طولی!

 

تو خود کمکم کن!؟

 

تو خود کمکم کن که می دانم اگر چه فاصله ای است

 

فقط فاصله ی طول است و دل هایمان کم تر از یک نفس فاصله دارند

 

تو بگو چگونه دلم را که هوای تو کرده آرام کنم؟

 

تو خود به او بفهمان که می آیی به همین زودی...!

 

اما با زبان دل بگو!

 

چرا که دلم با گوش دل شنیدن صدای توست

 

پس با صدای زبان دلت گوی که بر دلم بنشیند و باور کند آمدنت را ای عشق!

 

و اگر نمی آیی...

 

بازهم خود به دلم بگو...

 

ولی این باره آرام آرام بگو تا مگر آرام آرام دردش گیرد!!

 

و اکنون همین دل پر دردِ رفتنت

 

برایت آرزوها دارد.....و تو را به تنها باوفاترین کس می سپارد

 

ای عشق! تورا به آن که عشقت را آفرید می سپارم

 

و از او می خوام......هر آنجا که باشی همراهت باشد!...

 

 

و این شعرو باز خودم گفتم واسه خاطر روزی که عشقم رفت یه دوسه روزی میشه رفته ولی نشد که بیام آپ کنم واسه همین الان این پستو گذاشتم امیدوارم بخونینو خوشتون بیاد

 فقط نظر یادتون نره



چهارشنبه 16 فروردین1391 |

ســــــــــــــــــــــلامــ

 

اومدم که بگم بالاخره روز موعود رسیدو ما عشقمونو دیدیم

 

هنوز 2 ساعت نیس که از خونمون رفتن، آره با خونواده

 

واسه عید دیدنی اومده بودن

 

نمی شد که خوب همدیگرو ببینیمو حرف بزنیم ولی همینشم غنیمته

 

مخصوصا که عشقم خودشو قایمم می کرد

 

ولی به یک خنوکی سلام کردیم که نگو،، همه اهل خونواده اومده بودن

 

جز عشقم وقتیم اومد منو آبجیش توو آشپزخونه بودیمو نشد که برم واسه

 

سلام علیک واسه همین، همین طوری که روو مبل نشسته بود یه سلام

 

کوچولو به هم کردیم من که ناراحت نشدم اگرم اون شده که خوبش شد

 

می خواست با بقیه بیاد

 

گفته بودم می گم که چه تغییری کرده: موهاش بلند شده بود ولی موی

 

کوتاهو فشن بیشتر بهش میاد، لاغرم شده امشب با اینکه با عینک خوشکل تره

 

ولی نمی دونم چرا عینکاشو نزده بودو هی داداشم اذیتش می کرد تازه سر

 

آخر داداشم می خواسته یه کاری بکنه که اگه می کرد طفلکی عشقم جلو

 

همه آب می شد حالا خوبه داداشم می گه رووم نشده،، داداشمو عشقم

 

رفیقای جون جونی همن!!

 

لباساشم یه پیرهن آبی نفتی پوشیده بودو یه شلوار فک کنم کتان قهوه ای تیره

 

البته الانم عشقم با داداشم توو اتاقمن ولی نمیشه دیدش ولی همین که بودنشو حس می کنم بسمه

 

وقتی فک می کنم قراره یکی دو روز دیگه بره خیلی اعصابم خورد میشه

 

ولش یه امشبرو نباید به اینا فک کنم مگه نه؟؟؟!!

 



جمعه 11 فروردین1391 |

دوباره سلام

 

نمی دونم چی بگم کلی حرف توو دلمه که همش گلایه از عشقمه

 

با چه دل خوشی اومدم اون آپ قبلی  رو گذاشتم که آره دیگه بعد از 5 ماه دوری

 

بالاخره می بینمش، میاد وب منو که واسه خاطر خودش درست کردم می خونهو و...

 

اما هیچ کدوم از اینا اتفاق نیافتاده و تا دو سه روز دیگه می خواد بره ...أه ، اعصابم

 

خیلی خورده

 

بهش می گم بیا تا ببینمت میگه نه نمی تونم، شرایطشو ندارم نمی دونم فقط

 

واسه یه دیدن کوچولو باید چه شرایطی داشته باشی؟؟!! نمی دونم چرا نمی خواد

 

ببینمش واقعا گیج شدم.. حالا مگه فک کرده می تونه خودشو از من قایم کنه،،

 

دیروز بعد از اینکه صحبت کردیم گفتم الان می خوام برم کلاس بیا بیرون تا همدیگرو

 

ببینیم گفت نه نمی تونم (اصلا وقتی این فعل نمی تونمو می شنوم خدا وکیلی حالم بهم

 

می خوره از بس که عشقم گفت نمی تونم) منم با دلخوری بسیار زیاد گفتم باشه همین

 

که گوشیو قطع کردم صداشو از توو کوچه شنیدم که داشت دوست جون جونیشو

 

صدا می کرد منم سریع السیر خودمو آماده کردمو انداختم توو کوچه به بهونه ی اینکه

 

می خوام برم دنبال دوستم(بهونه نبود واقعا می خواستم با دوستم برم ولی اصلش

 

قرار بود اون بیاد دنبالم) وقتی رفتم دوستش تنها ایستاده بود و عشقم توو خونشون

 

بود داشت در میومد همین که دید منم توو کوچم آروم آروم می یومد و خودشو پشت

 

یه درخت کاج قایم کرد (آخه عزیز من عشق من از من می ترسی که خودتو قایم می کنی

 

یا دوس نداری همو ببینیم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) و من فقط هاله ای از عشقم دیدم که

 

الانم خیلی از این کارش ناراحتم

 

این به کنار، بهش می گم نمی خوای بری سراغ وب خودت یا وب من میگه

 

کامپیوترمو بردن نیس می گم خب برو کافی نت می گه باور کن وقتشو ندارم

 

نمی دونم چه جوریه که سرش انقد شلوغه، حالا صبحا آقا تا ساعت 12 کمش

 

تا ساعت 11 می خوابن آخه نمی تونن از وقت خوش خوابشون بگذرن برن کافی

 

نت ای بابا من چه درخواستی کردما چه حرفی زدم ببخش عشقم اصلا فک نکرده

 

بودم که خواب خیلی مهم تر از دیدنو وب دیدنه اونم بعد از 5ماه ببخش بازم

 

الان که دارم اینارو می نویسم همین جوری دارن همدمای من از روو گونم

 

رد میشن،، فک کنم فقط این اشکامن که دوسم دارنو درکم می کنن ...چمی دونم خدا خودت کمکم کن

 



پنجشنبه 10 فروردین1391 |

ســــــلام

دیشب بالاخره عشقم روز 5 فروردین بعد از 5 ماه دوری اومد و قراره بعد از 5 ماه وبی

 که به خاطرش درست کردم بخونه (عشقم باید همشو بخونیو واسم نظر بزاری یعنی از آذر به بعد)

واسه همین شعری که خودم دیشب ۲ ساعت و ۱۱ دقیقه قبل از اینکه بیاد گفتمو می نویسم

شاید بی وزن بی قافیه باشه ولی حرفای دلمه و باید با احســــــــــاس خونده بشه

 

زمان دیدار

 

امشب است شبِ دیدار

 

دیداری بعد از مدت ها دوری

 

نمی دانم چرا تپش قلبم را به وضوح می توانم بشنوم؟!

 

نمی دانم چرا تمام بدنم نبض دارد!؟

 

آیا این تپش ها و نبض ها هم منتظر تو بوده اند؟!

 

که اینگونه بی قراری می کنند!!

 

و هر چه به زمان دیدار نزدیک می شوند خود را بیشتر از پیش به زمین و هوا می کوبند؟؟

 

نمی دانم چرا وقت نمی گذرد؟ و هر ثانیه معادل یه ساعت من می شود؟

 

ساعتم دیگر خسته شد

 

از بس دوید تا به زمان دیدار برسد

 

چشمانم دیگر خسته شدند

 

از بس به در و ساعت نگریستن

 

بیا که وقت تنگ است!!!

 

می ترسم نادیده، دیده فروبستم

 

همچون مرغ عشقی در قفس عشق جان دهم

 

آن هم بدون دیدن یار

 

بیا که اینجا همه دلتنگ تواَند

 

چشمانم، قلبم، گوش هایم و وجودم

 

چشمانم دلتنگ دیدن دوباره چشمان تو

 

قلبم دلتنگ آرامشی دوباره در کنار تو

 

گوش هایم دلتنگ شنیدن دوباره ی صدای تو

 

و وجودم دلتنگ آغوش تو!!

 

پس بیا که همه نگران زمان دیدارند!!!؟؟

 

که زمان برسد و نباشند!!

 

زودتر بیا....!!

 



یکشنبه 6 فروردین1391 |



شنبه 5 فروردین1391 |

حرف

 
 

سلام سلام سلام

خوبین؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چرا یهویی دلم هوای تایپ کرد دلم یهویی گفت که بردارم باز مثله همیشه

حرفامو بنویسم حرف که زیاد دارم واسه گفتن اما نمی تونم بگم نمی دونم چرا باز

فک کنم از اون حرفایی که زبون وسیله ی گفتنش نیست اما نمی دونم کی می تونه

به حرف دلم گوش کنه.....فک کنم اونی که بالای سرمه بدونه توو دلم چی می گذره پس بسه

عشقمم باید خودش بدونه نباید که بگم اگه با گوش بتونه درکم کنه و با دل نتونه که دیگه هیچی...

میگم سالم نو شدو یه سال دیگه از عمرمون گذشتو کارای مختلفی کردیم

خدایی کی از سال نودش بهترین استفاده و بهترین خاطراتو داره؟؟؟؟؟؟؟

(جواب اجباری است حتی برای شما دوست عزیز)

من که شخصا فک می کنم سال خوبی واسم بود چون باعث شد پنهونی

بودنمون تبدیل بشه به آشکار شدنمون هر چند که این وسط خیلی اتفاقات

بدی واسم افتاد ولی در کل خوب بود ....البته بگم دارم به روز کنکور نزدیک تر

میشمو همین جوری استرسم زیادتر

هر کی که بعد از چند وقت منو دیده می گه خیلی لاغر شدم راستم می گن

پای چشام گود افتادهو لباسام واسم گشاد شده اما چه کنم همش تقصیر

کــــــــــــــــــــــــــــنکـــــــــــــــــــوره دیگه!!! یه کوچولشم تقصیر عشقم!!!

من که عید امسال فقط 2 روز اولو جایی رفتم ولی کاش فقط یه روز بیرون می رفتم

چون روز دوم همش یکیو می دیدم که اصلا دوست نداشتم ببینم واسه همین

فک کنم خاطرات روز اولمو خنثی کردو بقیه عیدمم خراب کرد ...

عشقمم یکی دو روز دیگه میاد خیلی خوشالم آخه 5 ماهه که از این شهر خراب شده

رفته هو پاشو دیگه اینجا نزاشته (میگم دیدن گفتم این عدد 5 با من یه رابطه ای

داره؟؟!! حالا باورتون شد؟؟!!) خلاصه خیلی دوس دارم بعد از 5 ماه که میادو اومد

خونمون عید دیدنی اون بگه که لاغر شدم یا نه چاق شدم؟؟؟

حالا وقتی دیدمش منم میام می نویسم که اونم تغییر کرده یا نه؟؟؟

خب بسه دیگه خیلی حرف زدم... برم درس بخونم

... ...



جمعه 4 فروردین1391 |

باز عید شد

عیدو به همه شما عزیزان تبریک می گم علی الخصوص عشقم

توو عید بعد از ۵ ماه می بینمش خیلی خوشحالم



سه شنبه 1 فروردین1391 |

سلام

می خوام مثله همیشه از چیزی بگم که همه تجربش کردنو هر کی

بگه نه دروغ محض گفته آخه خدایی که آفریدنمونم همین حسو داره...

و به نظر من هر کس نداشته باشه با مرده هیچ فرقی نمی کنه

(خدا کنه برنخورده باشه به بعضی هایی که ندارن)

آره می خوام باز از عشق بگم،، از چیزی که همه از بَرِشَن ...عشق یعنی

دوست داشتن یعنی عاشق بودن یعنی تا سر حد مرگ خواستن

یعنی زندگی آدم یعنی با بودنش باشی و با نبودش نه و خیلی یعنی های دیگه

و هر کس که اینجوری باشه عشق واقعی رو تجربه کردهو یه عاشق واقعیه..

نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من همین ویژگی هارو دارم ولی نمی دونم عشقم......

چند وقت پیش عشق یکی از دوستای جون جونیم تصادف کردو بعد از چند روز تو

کما بودن مُرد.. نمی دونین این دوستم چه حالی داشت اصلا نمی تونم توصیف کنم...

منو چند تا از دوستام ته کلاس می شینیم همون دوستمم که این اتفاق

واسش افتاده بودم ته کلاس می شینه اصلا اون روز دیدینی بود ته کلاسمون شده بود

یه تکیه که پرسه داشتن هممون به یه دردی گریه می کردیم یعنی زار می زدیم نافرم،

یکی واسه همین رفیقم یکی واسه عشق خودش یکی واسه شکست عشقیش

و منم بخاطر دل بسیار بسیار تنگم

و بیشتر به این فک می کردم که اگه این اتفاق واسه من میفتاد عشقم چه عکس العملی

از خودش نشون می داد مخصوصا که چند وقت پیش نزدیک بود یه کاره احمقانه

انجام بدمو خودمو خلاص کنم اما ثانیه آخر یا بعبارتی دقیقه 90 پشیمون شدم

خوشبختانه... واسه همین فک می کردم که اگه پشیمون نشده بودمو الان زیر

خرمن ها خاک خوابیده بودم عشقم چه حالی داشت.... به این فک می کردم

که فقط ما دخترا خیلی عاشق عشقمون میشیم یا طرف مقابلمونم همین حسو

داره و به خیلی چیزای دیگه که انقده حالم بد شد که دوستام می خواستن زنگ

بزنن خونمون تا بیان دنبالم... به قول یکی از دوستام حال من از اون دوستم که

این اتفاق خیلی بد واسش افتاده بود بدتر بود انقده که حتی همون دوستم

اومده بود دلداریم میداد بجای اینکه من اون دلداری بدم و بعد از چند وقت این اتفاق

واسمون خنده دار بود البته بیشتر واسه دوستام چون من.....

یسوال آدمایی که خیلی عاشقن همیشه عشقشون دوطرفه است؟؟؟؟؟

اگه نیست پس چرا عاشقن؟؟؟؟



پنجشنبه 18 اسفند1390 |



پنجشنبه 11 اسفند1390 |
قصه از اون جا شروع شد..... یه روز عصبانی بهم گفت اگه دوسم داری بهم ثابت کن؟؟!!!

گفتم چه جوری؟؟ تیغو برداشتو گفت رگتو بزن..!!!!

گفتم مرگ دست خداست...گفت پس دوسم نداری..منم تیغو گرفتمو رگمو زدم

همین جوری که تو آغوشش آروم آروم جون می دادم زیر لب اینو می گفت:

اگه دوسم داشتی تنهام نمی زاشتی



چهارشنبه 10 اسفند1390 |



چهارشنبه 10 اسفند1390 |



یکشنبه 7 اسفند1390 |

تو.....you

 
 



یکشنبه 7 اسفند1390 |



یکشنبه 7 اسفند1390 |



جمعه 5 اسفند1390 |



جمعه 5 اسفند1390 |

سلام

اول از همه امروزو به همه ی عاشقا تبریک میگم آخه امروز روز سپندار مذگانه روز

 عشق ایرانیان عاشقپس من این روزو هم به شما عاشقا هم به عشق عاشقم تبریک

 می گم اصلا می دونستین که ولنتاین از این سپندار منشاء می گیره

... خیلی دلم واسه عشقم تنگ شده خیلی خیلی  و فردا میشه 4 ماه که این شهرو

 ترک کرده و تا عیدم نمیاد شما بگین من چیکار کنم تا یکم این دل عاشقم آروم بگیره

مخصوصا این اواخر که ارتباط زیادی با هم نداریم بدجور این دلم داغونه بعضی وقتا با خودم

میگم باید کمتر به عشقمو خاطراتش فک کنم اما مگه میشه

یه نمونه امروز سر جلسه آزمون کانون نشسته بودم که یهو مسول قسمت پسرای گرامی که

می خواست اسم یکی از پسرا بگه، اسم عشق منو گفت....بعد از چند دقیقه باز گوشیه یکی

از دخترا عزیز زنگ خورد آهنگ گوشیش آهنگ وبلاگ من بود که به افتخار عشقم گذاشتم

به نظرتون میشه یکم فقط یکم بی خیال بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر حال

خـــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــی دلم تــــــــــــــنــــــــــــــــــــگــــــــــــــــــــه

آیا کسی هست که این حرفو به گوش عشقم برسونه؟؟؟؟ (با همین شدتی که نوشتما)

عشقم به خدا دوست دارم به خدا دوست دارم

فقط یه سوال : چرا این اواخر اوضاع اینجوری شده؟؟؟ من تغییر کردم یا تو؟؟؟؟؟؟



جمعه 5 اسفند1390 |

گل عشق

 
 



پنجشنبه 4 اسفند1390 |



پنجشنبه 4 اسفند1390 |

 
 



دوشنبه 1 اسفند1390 |

 
 



دوشنبه 1 اسفند1390 |

!!!

 
 

بعد از یه ماه با عشقم صحبت کردم

نمی دونین چقد دلم واسش تنگ شده اصلا غیر قابل توصیفه امروز وقتی صداشو شنیدم آروم گرفتم

مثله اینکه روی آتیش یه پارچ آب بریزین دلم حتی واسه صداشم تنگ شده بود و بالاخره بعد از یه ماهو

بعد از کلی اتفاقات بد صداشو شنیدم

گفته بودم می گم که چه اتفاقی افتاده اما امروز که باهاش صحبت کردم جواب درستو حسابی بهم نداد

یعنی وقت نشد، امروز کلاس داشتمو گوشیه یکی از بچه هارو گرفته بودم تا حرفای دلمو هر جور شده 

توو اس جا بدمو بفرستم واسه عشقم و فرستادم که یهو استادمون یَک ضد حالی زد که نگو یهو گفت

کلاس تعطیل دیگه خسته شدم (دروغ می گفتا آخه یه نیم ساعت قبلش زنش زنگ زد واسه همین

دست و پاهاش شل شدو کلاسو تعطیل کرد امان از دست این زن ها نه؟؟؟) خلاصه کلاسو تعطیل کردو

به همه و هرکی قرار داشت یه ضد حال نافرم زد به منم که هنوز منتظر جواب بودمم همین طور، ولی

بهونه ای شد که به جای اینکه جوابمو با اس بگیرم زنگ بزنمو صداشو بشنوم و جوابمو با صحبت کردن

بده که البته این رفیق ما که گوشیشو گرفته بودم عجله داشت که بره واسه همین نشد درستو

حسابی جوابشو بگیرم

حالا هر وقت کامل اوضام مشخص شد میام کامل می نویسم

راستی بی احساس عشقم، باز ولنتاینمو تبریک نگفتا...(اینو نوشتم که هروقت اومدو خوند

بفهمه که ازش گله کردم!!!)



جمعه 28 بهمن1390 |

...

 
 

خیلی دوس دارم که باز از حرفای دلم بنویسم ولی چند وقتی هست که بین زمینو هوا معلقم یعنی

تکلیفم هنوز مشخص نشده ُ خدا همین جور از آسمون آویزونم کرده نه زمینیم و نه آسمونی همشم

بستگی داره به عشقم که اگه افتخار بدن جوابمو بدن

آخه یه اتفاقاتی افتاد که بدجور به همم ریخت همین طوری که اطلاع دارین قرار بود هر چی بین منو

عشقم بوده تموم شه اما باز یه اتفاقات دیگه ای افتاد (البته هنوز معلوم نیست که رابطمون ادامه داره

یا نه آخه اینم باز به عشقم بستگی داره) اما چند وقتی هست که عشقم نازشون اومدهُ جواب نمی دن

حالا بگذریم اگه قضیه حل شدو ما فهمیدیم کجاییم میایم همشو می نویسم

راستی :

ولــــــــــــــــنــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــن مبارک

ولنتاین روز عشقه یعنی باید به عشق واقعیت تبریک بگی به عشقی که تا ابد عشقته

و من تبریک گفتم اما....

راستی اونایی که دلای پر عشقشون تنهاست چیکار می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید که دیر گفتم آخه بخدا توی این هفته هرروز از صبح تا شب کلاس داشتم اصلا نمی شد

بیام پای سیستم فقط زودی آپ می کردمو می رفتم آخهه خیر سرمون کنکوریم دیگه

... ...



جمعه 28 بهمن1390 |

؟؟؟

 
 
اين جا سرزمين واژگان واژگون است .

اين جا گنج ، جنگ مي شود ...

                                 درمان ، نامرد ...

                                                  قهقه ، هق هق ...

اما دزد همان دزد است و درد همان درد !...

به هركس كه مي نگرم در شكايت است . عجيب است پس

 شادي هاي اين دنيا از آن كيست ؟! ...



چهارشنبه 26 بهمن1390 |

 

ابزار وبمستر

عکس

دانلود